|
۱۱و ۱۲ اردیبهشت...! اطلاعات بیش تر.... http://www.justyeganeh.blogfa.com/
روزي كه چشمانش راديدم جان تازه اي گرفتم وعشق رادروجودم حس كردم.روزبه روز عشق او بيشترمرا اسيرخود مي كرد وجودم سراپاعشق شده بودوكافي بودكه بگويد.بگويد دوستت دارم.ولي افسوس كه اين تن خاكي نشنيد تا به اوج برسد.نشنيدتازندگي رابفهمدنشنيدو نشنيد.. ازان روزكه چشمانش راديدم هنوز قلبم برايش مي تپد ولي چه بهتر كه هرگز آن چشمان معصوم رانمي ديدم وخودرادراين قفس اسير نمي كردم وعشق و عاشقي رامثل او داستاني خيالي مي پنداشتم
من قانون جاذبتو وقتی سیب سرخ دلم افتاد.......فهمیدم....!
سال نو پیشاپیش مبارک... محسن عزیز... سال خوبی داشته باشی...! دوستت دارم...
بیتا
یه آدم کینه اییم سر به سرم نزارید روزای باخته منو به خاطرم نیارید تیر خلاصو بزنید به این دل دیوونه بخوام نخوام دل منه که مفتشم گرونه جفت شش اوردیم تو رفیق اونم خرابمون کرد با وعده های بی خودیش خونه خرابمون کرد قایقمون به گل نشست اما هنوز نمردیم این کار دشمنا نبود چوب رفیقو خوردیم دنیا یک روز مال من بود حالا صاحب هیچم بس که غدم و یه دنده ام سر پیچم نمی پیچیم از اون همه دوست و رفیق هیشکی واسم نمونده هر کسی هم مونده الان هفت تا کفن پوسونده وسوسه مون کردی و ما گفتنیا رو گفتیم که دست به دامنت بشیم به دست و پات بیفتیم ♥ ولنتاین مبارک
از طرف من بیگانه
همه ی مداد رنگی ها مشغول رنگ آمیزی بودند... ، به جز مداد سفید...!! ، هیچ کس به او کار نمی داد... همه می گفتند :« تو به هیچ دردی نمیخوری» یک شب که مداد رنگی ها توی سیاهی کاغذ گم شده بودند ... مداد سفید تا صبح کار کرد...ماه کشید ...مهتاب کشید...و انقدر ستاره کشید که کوچک و کوچک و کوچکتر شد ...صبح توی جعبه ی مداد رنگی ...جای خالی او... با هیچ رنگی پر نشد ....
ـ
به تو تبریک میگم، که به تو باختم و زیر پا له کردم دل خودساخته مو به تو تبریک میگم، که دلم پیش تو بود که تموم زندگیم توی آتیش تو بود، توی آتیش تو بود مگه چی خواستم ازت، به جز عاشق بودن که چشام برای تو آینه ی دق بودن بگو چی کم داشتم که بریدی از دلم به کدوم مقصودت نرسیدی از دلم، نرسیدی از دلم به تو تبریک میگم که بیخودی توی زرق و برق دنیا گم شدی به تو تبریک میگم گم شدنو گلِ گلخونه ی مردم شدنو دلی غمگین تر از دل من هم مگه هست تو نشون من بده دل غمگین اگه هست تو صدای قلبمو نشِنیدی ای وای مُردم از چشمای تو، دیگه از من چی می خوای، دیگه از من چی می خوای به تو تبریک می گم به تسلای دلم که دل سنگیتو بذاری جای دلم این منم از دنیا مونده و وامونده این منم که هرچی داشت پای تو سوزونده، پای تو سوزونده به تو تبریک میگم که بیخودی توی زرق و برق دنیا گم شدی به تو تبریک میگم گم شدنو گلِ گلخونه ی مردم شدنو...
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است ........ بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است ...... بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست ..... او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است ...... صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست ...... در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است....... بنويسيد اگر شعري ازاومانده بجاي ...... مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده است ...... مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست...... بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است...... غزل هجرت من را همه جا بنويسيد ...... روي قبرم بنويسيدمهاجر بوده است.....
نام آنکه اشک را آفرید... باور نمي كني كه اين روزها چقدر دلم گرفته باور نمي كني كه خنده هايم چه بغض هايي را در خود پنهان دارد آري ... من ... با دقايقم ... با زندگيم لجبازي مي كنم ! نازنينم ! غروب بار سنگين دلتنگي مرا هر شب به دوش مي كشد سنگيني پلكهايم و نگاهي كه ديدن را از ياد برده كوركورانه زيستن را خوب آموختم ! توان نوشتن ندارم واژه هايم گرد و غبار گرفته من ! باور كن كه باورت كردم ... باور كن كه بي تو بي باور شده ام ! من ! زندگيم را تمام كردم حالا نفس كشيدن منت سرم مي گذارد ! حس مي كنم ... هواي اينجا سرد و سنگين است نازنينم ! ديگر نگو خداحافظ ! اگر مي روي بدون وداع برو ... گله اي نيست ! ببين ! نقاشي عشق مي كشم و گم شدن در نگاه تو كه آرامش مي دهد نبض سكوت حرفي براي گفتن دارد ! ببين ! دستانم را ببين چشمان ترم را ببين ببين سكوتم چه حرفهايي را تحمل مي كند ! به خاطر تو ... نامت را هر روز زمزمه مي كنم مبادا يادم رود كه روزي ... زماني ... عاشقت بودم ! آري ... عاشق خيال نكن ديوانه شدم ... اگر اين ديوانگي ست من عاشق اين ديوانگيم ! نازنينم ! ما محكوميم... محكوم به زندگي ! و شايد محكوم به مرگ... سکوت کردم... به اندازه همه حرفهايم رفته ای اینک اما باز برمی گردی؟ چه تمنای محالی دارم خنده ام می گیرد...
دلتنگیه مداد من من از یک واقعیت تلخ می آم! یه جا که دست کسی نمی رسه یهم...! یه جا که آدماش از جنس نورن...! جایی که دست کسی بهت نمی رسه...! جایی که فقط خودتی...تنهای تنها...! حلوتر که میری می بینی که دریا داره دادو بی داد می کنه و سعی می کنی که آرومش کنی و آروم می شه...می ری میشینی کنارش و کلی باهاش دردو دل می کنی و اونم دلش به حالت می سوزه...آسمونم یواشکی یواشکی به حرفات گوش داده با بغضت بغضش می گیره و شروع می کنه به باریدن.... اما افسوس که اینا فقط دلتنگیه مدادای رنگیه منه...! فاصله ی روبا تا حقیقت فقط یک دنیاست...! گاهی برای فرار از حقیقت مجبوری به رویا پناه ببری...!و چه رویای تلخی...! باز هم سکوت...سکوتی خاموش....ولی باز هم سنگین تر ار تمام فریادها... بغضی گلویم را گرفته ولی باز هم سکوت...! نمی خواهم شاخ و برگهای جوانیت زیر ضربه های شلاق اسب تیزرو زمان پایمال شود...! نمی دانم چرا فقط برای تو می نویسم...! احساس می کنم کسی درکم نمی کند...!ولی به سادگی می توانی از کلمات شکسته و مبهم من بفهمی که این جز یک واقعیت تلخ نیست...! مثل مجنون سرم را به دیواره های زمان می کوبم...می خواهم احساساتت را تشدید کنم...! می خواهم احساسم و آمال های درونی ام را فقط به اشکهای پاییز زده ی عمرم بگویم...! به تو که قلب و نبض پر تپش خزان من هستی...یه تو که سایه ای سیاه از تمام آرزوهای شیرینم هستی...به تو ای فرشته ی تمام برگ های پاییزی من غمت را با تمام توانم به دوش می کشم...
|
About![]()
پاره ی تنم کجاست
Home
|